این واژه ی زیبای سخن بیش ز قند است
گفتی از دل برود آنچه که از دیده رود
رویت از دیده ببردی دل من گشته خراب
تا دگر بار خدا نگهدار منصور
این واژه ی زیبای سخن بیش ز قند است
و این شعر نو بسیار طولانی شد که قسمتهایی از انرا میتوانید
در اسمان شعر و غزل در بلاگفا بخوانید بیتی دیگر از آن
خوشا میخواره ای دل با خدا شد
به از آنی که دائم با ریا شد
برای شما عزیزان سالی سرشار از شادی آرزو میکنم منصور
این واژه ی زیبای سخن بیش ز قند است
زمستان رفت و نوروز و بهارست
ولی او بی قرار است
به تبریکی دلش را شاد گردان
ز مهرت خانه اش آباد گردان
چراغ خانه ی همسایه خاموش
به جای سفره بار غم چه بر دوش
نمی داند چه سازد با غم خویش
بگیرش هموطن یکدم در آغوش
تو گر خواهی خدا را خود ببینی
قسم بر ذات او
در خانه ی اوست
چه کس گفته خدا در جا نماز است ؟
و یا اندر طواف و در حجاز است ؟
غلط گفته
خدا در خانه ی اوست
دلت را یکدمی مهمان او کن
برایش شاخه ای گل جستجو کن
که او را کودکی کفشیست پاره
چه گویم من خودت دانی تو چاره
مگر او دل ندارد ؟؟؟
چه کس باید برایش گل بکارد ؟؟؟
زمستان رفت و نوروز و بهارست
کامل این شعر نو را در آسمان شعر و غزل در بلاگفا بخوانید منصور
این واژه ی زیبای سخن بیش ز قند است
ای غزل بار دگر با من بیچاره بساز
تا به همراه تو من سر بدهم یک پرواز
تا بار دگر خدا نگهدار منصور
این واژه ی زیبای سخن بیش ز قند است
هر چه کشیدم ندید گر غم شبهای من
دل ز فراقش رمید از من و دنیای من
دل شما به شادی باد منصور
این واژه ی زیبای سخن بیش ز قند است
من گرفتار رخی گشتم چو ماه
کس بدیده ماه بر سر شب کلاه ؟
شش بیت است خدا نگهدار منصور
این واژه ی زیبای سخن بیش ز قند است
بیا که بی تو بهارم خزان و پاییز است
بدون روی تو روزم ز غصه لبریز است
خدا نگهدار منصور
این واژه ی زیبای سخن بیش ز قند است
سرخی من از تو شد رویم بگشته زرد زرد
با که گویم آتشا این غصه و این رنج و درد ؟
تک بیتی بداهه بود بمناسبت چهارشنبه سوری شاد باشید منصور
این واژه ی زیبای سخن بیش ز قند است
درد فراقش چنان کرده دلم سوگوار
هر شب و روزم زنم از غم او یار یار
این غزل هفت بیت است تا بار دگر خدا نگهدار منصور
این واژه ی زیبای سخن بیش ز قند است
با دلی پر خون لبی خندان بیار
غمگســـاری را بیـــاور در کنـــار
جام می خوردن چه خوش اندر بهار
در کنـــارش هــــم رخ ناز نگار
هر چه دیدیم از کرامتهای دوست
یار و نازش هم بگویم ؟ ز آن اوست
گر چه دلتنگم ولی پر جنب و جوش
می دهم سال دگر بانگ خروش
و ر دلم پر خون شد از دور زمان
باز از او خواهم که آوازی بخوان
دل ز آواز طــرب مسـرور شد
ز آنکه دل با می همی منصور شد
ابیاتی بود از مثنوی بهار دلگشا این مثنوی سی بیت است
تا سرایشی دگر خدا نگهدار منصور
این واژه ی زیبای سخن بیش ز قند است
غزلی بمناسبت چهارشنبه سوری
این غزل ده بیت و نام آن نیز چهارشنبه سوری است
مطرب عشق چه خوش نغمه ی منصوری داد
ساقی از می خبرم داد و نه مخموری داد
یار اگر ناز بکــــردی و جفــــا می فـــرمود
حبـــذا چون خبـــر از خــــاتمه ی دوری داد
همره باد بهـــاران چو بشد بوی عبـــیر
زلف عنبر شکنش وصل نه مستوری داد
نغمه ی منصوری گوشه ای است در دستگاه چهار گاه
تا دگر بار دل زیبا پسند شما شاد بادا منصور
این واژه ی زیبای سخن بیش ز قند است
ای دل از بهر چه غمخوار شدی ؟ شادی کن
گر چه ویرانه شـــدی میـــل به آبادی کن
تا باری دگر شاد باشید منصور
این واژه ی زیبای سخن بیش ز قند است
نوروز و گل و پیاله و یار کنار
من هم بخورم سپس کنم استغفار
صد باره اگر به توبه آید کارم
بازم شکنم چو آیدم یار و بهار
بنقل از اسمان شعر و غزل در بلاگفا خدا نگهدار منصور
این واژه ی زیبای سخن بیش ز قند است
زیر مهتاب خیالم همه شب خفته چه یار
او به خوابست و منم در بر رویش بیدار
تا دگر بار خدا نگهدار منصور
این واژه ی زیبای سخن بیش ز قند است
یک کوچه به همراه تو یک عمر حزینم
امید من آن است که داغ تو نبینم
تا سرایشی دگر بخت یار خدا نگهدار منصور