این واژه ی زیبای سخن بیش ز قند است
گر چه بی روی خوشت من بگذرانم روز را
با که گویم این همه رنج و غم جانسوز را ؟
این غزل هشت بیت است تا دگر بار خدا نگهدار منصور
این واژه ی زیبای سخن بیش ز قند است
بند آن لبخندم و دل می دود دنبال او
با که گویم رفته ام عمری پی آن خال او
تا دگر سرایش شاد باشید منصور
این واژه ی زیبای سخن بیش ز قند است
آن قــــند لبت داده به زنبور چه پندی
بر راه عسل گشت و ز نیش است گزندی
مدام بهاری باشید منصور
این واژه ی زیبای سخن بیش ز قند است
سهم من از روی تو بردن این آبروست
آبرویم رفت و دل در پی تو کو به کوست
تا دگر سرایش خدا نگهدار منصور
این واژه ی زیبای سخن بیش ز قند است
رفتی ز برم دل از تو بیمار شده
گویم که چه شد ؟ بسی گرفتار شده
بهاری باشید منصور
این واژه ی زیبای سخن بیش ز قند است
ای که برهنه پا تو را در بر خویش دیده ام
پای چنین لطیف تو من ز کسی ندیده ام
همیشه بهاری باشید منصور
این واژه ی زیبای سخن بیش ز قند است
گردش چشم تو و گردش پیمانه یکیست
مستی هر دو بر این عاشق دیوانه یکیست
تا دگر سرایش شاد باشید این غزل ده بیت است منصور
این واژه ی زیبای سخن بیش ز قند است
ساقیا من به تامل که ز مل یک خبری
تا کی از بهر یکی جرعه کشم در بدری ؟
مدام بهاری باشید منصور
این واژه ی زیبای سخن بیش ز قند است
با کس مکن آنچه با من آنی
با من که بسی تو سر گرانی
تا دگر سرایش شاد باشید منصور
این واژه ی زیبای سخن بیش ز قند است
خسته دلان با که بگویند غم خویش
زهر چه بد زد بدل این عقرب کج نیش
این غزل هشت بیت است شاد باشید منصور
این واژه ی زیبای سخن بیش ز قند است
سرو قدی پای به صحرا نهاد
تا بکــــند غـم بدرش از نهاد
دلشده ای سرو قدش را بدید
با نگهی دل ز بر او خرید
بقیه ی این جکایت را در دیوان اشعارم بخوانید منصور
این واژه ی زیبای سخن بیش ز قند است
لب شیرین گلی تلخ مرا کرده چه کام
خوش به وصلش برسم او بدهد هم دشنام
شیرین کام باشید منصور
این واژه ی زیبای سخن بیش ز قند است
دست تمنا به درت گر دراز
میکنم ای خالق من چاره ساز
تا که کنی حاجت من را روا
من نشوم از تو و یارم جدا
چشم طلب بر در تو دوخته
ای که مرا عشق بیاموخته
یار مرا داده تو روی جمیل
جان بسی بر رخ او شد قتیل
و این بداهه سرایی سیزده بیت گردید منصور
این واژه ی زیبای سخن بیش ز قند است
بگذار بگویم به تو همسایه ی دیوار به دیوار
گر یار من آنجا گذرش گشت انگار نه انگار
بهاری باشید منصور
این واژه ی زیبای سخن بیش ز قند است
شعری نو و بداهه
نه دلم عاشق و نی حالت عاشق دارم
مستی ام را نپرانید
که بد حالم من
من سیه مست دلی ناچیزم
نه به دنبال رخ ماهرخی هستم من
چکنم مستم من ؟
دیشب از جام الستی
بسحر می خوردم
تا دم صبح به دیوار و به در میخوردم
مستی ام را نپرانید
که بد حالم من
این شعر نو طولانی گردید شاد باشید منصور