این واژه ی زیبای سخن بیش ز قند است
همچو آن گل به چمن گرچه ندیدست کسی
عاشق روی گلش نی که منم کشته بسی
تا دگر بار شاد باشید منصور
این واژه ی زیبای سخن بیش ز قند است
استخوان می سوزد از خوان غمت
جان فدا می کردم ار می دیدمت
تا سرایشی دگر خدا نگهدار منصور
این واژه ی زیبای سخن بیش ز قند است
ای دیده چه دیدی که چنین دل به فغانست ؟
حالی شده بر من که بهارم چو خزانست
تا دگر سرایش شاد باشید منصور
این واژه ی زیبای سخن بیش ز قند است
آنکه مـــرا دم دلــم برد مــرادم نداد
و ز رخ او غصه ای در دل و جانم فتاد
این غزل هشت بیت است منصور
این واژه ی زیبای سخن بیش ز قند است
دلبر خفا رود و تو گویی برابرست
دل بر هوای دیدن رویش به مجمرست
تا بار دگر خدا نگهدار منصور
این واژه ی زیبای سخن بیش ز قند است
خواهم شدن بکوی تو با گریه و به آه
شاید اثر کـــند بدهی یکـدمم پناه
تا دگر بار خدا نگهدار منصور
این واژه ی زیبای سخن بیش ز قند است
گشتم به عشق ملتمس دلبری چو ماه
جامی میان خانه و جامی به خانقاه
این غزل ده بیت است منصور
این واژه ی زیبای سخن بیش ز قند است
مرغ دلم کش مده از لب بامت نگار
تا ز ورای حجاب بینمت ای گلعذار
این غزل ده بیت است تا دگر بار خدا نگهدار منصور
این واژه ی زیبای سخن بیش ز قند است
ترسم که بمیرم من از این رنج جگر سوز
روزم شده شب کی بشود شب ز غمت روز ؟
تا سرایشی دگر دل زیبا پسند شما شاد باد منصور
این واژه ی زیبای سخن بیش ز قند است
گر رســـد صــــد بی قرار دلبرم
و ر نباشد زجر هجرش می خورم
این غزل از دل برخاسته دوازده بیت است منصور
این واژه ی زیبای سخن بیش ز قند است
سوی گیسویش دلم بی تاب شد
چشمم از نادیدنش بی خواب شد
این غزل ده بیت است ابیاتی از انرا در اسمان شعر در بلاگفا بخوانید منصور
این واژه ی زیبای سخن بیش ز قند است
من به لبخند تو بندم گل من باز بخند
تا ببینی که بمیرم ز لب و آن لبخند
تا دگر بار خدا نگهدار منصور
این واژه ی زیبای سخن بیش ز قند است
دست من بر دامنت کاری بکن
کاری از بهر دل زاری بکن
تا دگر سرایش خدا نگهدار منصور
این واژه ی زیبای سخن بیش ز قند است
چشم بادامش دلم با دام خویش
برد و کردم عمری ار او رام خویش
این غزل از دل برخاسته دوازده بیت است منصور
این واژه ی زیبای سخن بیش ز قند است
قبل از این هم قلب زیبایم برایت می تپید
چون چو آن رویت به عالم روی زیبایی ندید
تا دگر بار خدا نگهدار منصور