این واژه ی زیبای سخن بیش ز قند است
من نگفتم به تو ای دل پی آن یار مرو ؟
رفتی و گوش نکردی دگر این بار مرو
تا دگر روز خدا نگهدار منصور
![]() |
|
![]() |
این واژه ی زیبای سخن بیش ز قند است
من نگفتم به تو ای دل پی آن یار مرو ؟
رفتی و گوش نکردی دگر این بار مرو
تا دگر روز خدا نگهدار منصور
این واژه ی زیبای سخن بیش ز قند است
هر چه کردم ندهم دل تو که چشمت نگذاشت
این چه چشمیست خدایا به دلم مهر تو کاشت ؟
تا بار دگر خدا نگهدار منصور
این واژه ی زیبای سخن بیش ز قند است
من ار که تیر نگه در دلم فرو کردم
چه از دو چشم عزیزت دوباره در دردم
تا بار دگر خدا نگهدار منصور
این واژه ی زیبای سخن بیش ز قند است
این یکی بوسه که بین دو لبان من و توست
امتزاجی چه خوش از آب دهان من و توست
گل بگو گل چو ببیند ز کلامت منصور
تا حریفان برمند آنچه میان من و توست
تا دگر بار خدا نگهدار منصور
این واژه ی زیبای سخن بیش ز قند است
ز شوق روی و وصالت چنان به گریه نشستم
که سر ز پا نشناسم چه گریه کنده ز دستم
تا دگر بار با این بیت از دل برخاسته خدا نگهدار منصور
این واژه ی زیبای سخن بیش ز قند است
گفتم : خبری گفت : مرا غم چو تو بسیار
گفتم : که توئی همچو منم روی به دیوار ؟
گفتا : نشود غصه نگه داشت ز آن یار
گفتم : بنشین غصه مخور دل تو نگهدار
هشت بیت گردید
تا بار دگر باد خدای تو نگهدار منصور
این واژه ی زیبای سخن بیش ز قند است
خم ابروی وی ار بر کمرم خم انداخت
بجز از خم بدلم هم ز ازل غم انداخت
تا دگر بار خدا نگهدار منصور
این واژه ی زیبای سخن بیش ز قند است
ترسم که به حشرم چو حساب آید و کردار
اندر خـــور عفـوش که گنهکار نبـاشم
ابیاتی از این غزل را در اسمان شعر و غزل در بلاگفا بخوانید
تا بار دگر خدا نگهدار منصور
این واژه ی زیبای سخن بیش ز قند است
من از این نزار و زارم که دلم شده به بازی
نه که چشم دلنوازی نه که یار جانگدازی
نه صنم نه می نه مستی نه هوای بت پرستی
چکنم در این بیابان ؟ برسان تو چاره سازی
نه که مه نه شور عشقی نه شبی نه شب نشینی
نه هوای آه و راهی نه که پرده ای ز سازی
نه گلی بچشم منصور و نه که قبله ای نمازی
چکنم به هجر و زجرم برسان تو دلنوازی
تا بار دگر خدا نگهدار منصور
این واژه ی زیبای سخن بیش ز قند است
کعبه را هر که رود حاجی و نامی دارد
رخ زیبای تو هم رکــن و مقامی دارد
گر که منصور به گرد تو بگردد چه شود ؟
گر چنین گردد و در دست چه جامی دارد
تا دگر بار خدا نگهدار منصور
این واژه ی زیبای سخن بیش ز قند است
بر لبم می نالم و در سینه گر آهم رواست
ز آنکه چشم دلبرم تیر افکن و هم دلرباست
منکه از خود بی خودم ای همسفر راهی بزن
بهر روی و دیدنش چشمم به در دستم دعاست
تا بار دگر خدا نگهدار منصور
این واژه ی زیبای سخن بیش ز قند است
این منم کز هجر تو بر دامنم
اشک هجران و بسوزد خرمنم ؟
گر ز منصورت تو سر خواهی بگو
تا به یکدم من به پایت افکنم
این غزل شش بیت است تا دگر بار خدا نگهدار منصور